خوب! همتون میدونید که قصه از کجا شروع شد. آره دیگه خلاصه بعدش یک روز چشمام رو بستم و سرم رو بالا گرفتم و داد زدم: آآآي دستهای پرتوان بیاین به کمک این ناتوان!
آآآآآیی دددستهای پر توااااان ...
آآآآيي دست ...
آآ ...
با احتیاط چشمام رو باز کردم... این ور رو ... اون ور رو نگاه کردم و خیالم که راحت شد که کسی ندیده که گجت من کار نمیکنه و اینم یک دروغ دیگه بوده که بهمون گفتن! صدام رو صاف کردم و با قدمهای بلند رفتم توی اتاق بغلی و خیلی آروم گفتم: تکنسین پر توان می آیی به کمک این ناتوان؟ خودت دوشنبه گفتی که برام متالیزاسیون می کنی.
اونم اولش یک کم من و من کرد و گفت نمیشه خیلی امروز کار دارم. من هم با چنان مظلومیتی که دل سنگ رو آب کنه گفتم باشه هر چند که قبلا بهم گفته بودی که برام متالیزه میکنی. رفتم و بسط و مظلومانه (واقعا مظلوم واقع شده بودم) و بی هیچ توقعی در اتاق شیمی نشستم تا خود تکنسین پرتوان شرمنده بیاد سراغم!!
بله این طوری شد که تکنسین پرتوان و البته مهربان نمونههایم را متالیزه کرد با طلای ۱۵۰ نانومتر و حتی ۲۰ نانومتر. خدایش بیامرزااااد.
بعد هم من خوش و خرم رفتم نمونه را گذاشتم در دستگاه و فهمیدم که لیزر کار میکند و نباید به فاجعه مخزن خلآ ٫لیزر را هم اضافه کنم. به مرگ گرفتندم حالا به تب راضی شدم و نه تنها امروز محفظه خلآ شکسته را فراموش کردم بلکه از خوشحالی دیدن سیگنال روی اسیلوسکوپ نزدیک بود جان از تن به در کنم. خدا رو شکر به موقع رسیدم و محکم گرفتمش گفتم باش حالا هر وقت مقاله چاپ کردیم از تن به در برو.







٫

















