امروز بالاخره ثبت نام کردم. با پول بیمه تکمیلی کلی گرون شد. هی خانمه میگفت می خوای کنسلش کنم به جاش توی ده ماه این پول رو بده. من می گفتم نه ترجیح می دم یک بار بدم راحت بشم تا هر ماه ببینم یک پولی از حسابم برداشته شده.
موقع برگشت همین که از ساختمون اداری وسط دانشگاه آمدم بیرون دیدم یک ماشینی ایستاده تو راه داره یک چیزی بهم میگه. فکر کردم دنبال جای پارک می گرده. با اشاره گفتم نه. یعنی من ماشین ندارم که برم تو بیایی جام. دیدم نمی ره. خوب نگاه کردم دیدم پاتریک مسوؤل کامپیوترمون هست. رفتم سوار شدم. گفت که خیلی راهی نمونده ولی به هر حال . راست می گفت ۵ دقیقه بیشتر راه نداشتم. اگر راه خیلی مونده بود و سوارم می کرد می گفتی خوب یک کار انساندوستانه کرد . اما الان که راهی نمونده بود و سوارم کرد فقط یک جور دوستی توش بود، یک کار مریم دوستانه نه انسان دوستانه.
کلی از این کارش انرژی گرفتم. اینجا از این رفتارهای قشنگ زیاد دیدم. البته بی شک یک دلیلش رفاه هست. آدمها که نیازهای اولیشون تأمین شد وقت میکنن به احتیاجات بعدیشون که مهربون و خوب بودن هست برسن. البته این اصلا از ارزش کارشون کم نمی کنه.
