در درونم آواز می خوانْد
و من
می خواستم
شهر را چراغانی کنم.
پرنده کوچکم
خاموش به گوشه ای خزیده
و من
نمی خواهم
حتی شمعی در خانه روشن کنم.
ادامه مطلب
در درونم آواز می خوانْد
و من
می خواستم
شهر را چراغانی کنم.
پرنده کوچکم
خاموش به گوشه ای خزیده
و من
نمی خواهم
حتی شمعی در خانه روشن کنم.
می شه بگی کلا منظورت چیه؟
از خدایی کم نشی.
یکی از دوستام بهم گفت که فردا اگر می تونم برم ایستگاه قطار که وقتی داره میره برای آخرین بار قبل از نوئل همدیگه رو ببینیم. گفتم نمی تونم بیام. یادم به قبلا ها افتاد. اگر همون آدم بودم صد در صد می رفتم. یعنی بودن با یک دوست برام اونقدر مهم بود که مثلا دو ساعت ترافیک تهران رو تحمل کنم. در واقع دوستی رو خیلی جدی می گرفتم. اما حالا دیگه هیچ این جور چیزها رو جدی نمی گیرم. مگر اینکه طرف امتحان پس داده باشه.
خیلی دلم می خواست یک دوستی داشتم که با خیال راحت باهاش احساس یکی بودن می کردم. طوری که خودم و اون نداشته باشه. قبلا ها فکر میکردم حداقل دو سه تایی از این دوستا دارم ولی همشون جزء خاطرات خوشی هستند که به دوران بی خبری تعلق دارند.
دلم میخواست زندگی با من ان نکند که با همه می کند. اما منم یکی شدم مثل همه آدم بزرگای دیگه. از اون ادم بزرگای که بچه ها نمی فهمنشون.
اخیرا در فرانسه دانشجویان دکترا در صورتی می توانند در پایان سه سال از کار خود دفاع کنند که تعداد معینی امتیاز جمع کرده باشند. راه های مختلفی برای جمع کردن این امتیازها وجود دارد. از جمله:
ما باید از گروه سوم سالی دو دوره را بگذرانیم که در نهایت کار می شود شش دوره. من امروز در اولین دوره ام با عنوان communiquer avec son image که هیچ تصوری از محتوایش نداشتم شرکت کردم. اگر بخواهم با توجه به مطالب کلاس ترجمه معنایی کنم می شود "چگونه به نظر می آیم؟" یا "تأثیر نکات ظاهری در ارتباطات".
به عنوان نمونه ای از اهمیت رنگ ها طبق گفته های استاد آبی رنگ برقراری ارتباط است (به خصوص در فرانسه، در کشورهای دیگر ممکن است متفاوت باشد) و در عین حال استفاده زیاد از آبی باعث خستگی و خواب آلودگی می شود. سیاستمداران معمولا زیاد از این رنگ استفاده می کنند. اگر بخواهند که جلسه ای باشد که افراد حاضر زیاد به حرف هایی که زده می شود توجه نکنند و به درستی در خاطرشان نماند سعی می کنند همه چیز آبی با درجه بندی مختلف باشد. برای مثال پیراهن آبی با کراوات آبی پر رنگ، صندلی های آبی و ... . از طرفی اگر جلسه کوتاهی باشد که بخواهند پیام کوتاه و مهمی را در آن بگویند و هدف این باشد که شنونده به خوبی پیام را دریافت کند معمولا از پیراهن آبی که برای ارتباط است استفاده می کنند اما کراوات قرمز می بندند تا برای فرد تمرکز ایجاد کنند.
شاید توجه زیادی به این مسائل به نوعی توجه به حواشی بیهوده به نظر برسد همان طور که امروز صبح من این طور فکر کردم اما در پایان کلاس به این نتیجه رسیدم که اطلاع از آنها خالی از فایده نیست.
در نوشته های بعدی بیشتر از مطالب این کلاس برایتان خواهم گفت. اما جدای از مطالب کلاس فلسفه وجود چنین کلاس هایی است که برای من جالب است. اینکه متوجه اهمیت آموزش هستند و حتی نکات ریزی مانند اینکه وقتی برای مصاحبه کاری می روید چگونه در را باز کنید چگونه ببندید، چگونه بنشینید، پیشنهاد قهوه را بپذیرید یا نه، کتتان را در بیاورید یا نه و ... را آموزش می دهند. یا وقتی می خواهید در یک جمع لباس بپوشید شما از نظر رنگ پوست و مو جزء فلان گروه هستید و فلان رنگ را اگر با فلان بپوشید خشن به نظر میایید و اگر با آن یکی رنگ قاطی اش کنید افراد را دعوت می کنید که با شما صحبت کنند .
وقتی برای افراد در این سن چنین آموزش هایی وجود دارد قطعا تا رسیدن به این سن هم به حال خود رها نشده اند و آموزش های بسیاری در زمینه های مختلف دیده اند. نتیجه اش این است که اکثر افراد جامعه از فرهنگ بالایی برخوردارند. چه در مورد قوانین راهنمایی رانندگی باشد، چه در مورد رعایت حال افرادی با شرایط خاص، چه در مورد تجاوز نکردن به حریم دیگران و ... .
در سیاست هم که به قول سفیر ایران در فرانسه ما خیلی از نظر آگاهی به فنون سیاست از اینها عقب تریم و امروز حرفی که نباید را می زنیم و پانزده سال بعد می فهمیم از کجا خورده ایم.
فکر نمی کردم یک روز برسه که ...
فکر می کردم شکوه دماوند همیشه می تونه قلبم رو تکون بده. فکر می کردم این قله سفید سر به فلک کشیده که تکتاز تمام دشت های اطرافش هست برای یک عمر مغرور بودنم کافیه. فکر می کردم وسعت دشت های سبز و کویرهای خشک ایران برای تمامی عاشقی های من جا داره. فکر می کردم هر جای دنیا که برم به خاطر بوی دیوارهای کاهگلی بارون خورده، به خاطر قدم زدن در کوچه باغ های روستایی، به خاطر یک بار دیگه بودن در فضاهای کودکی هرگز حتی فکر برنگشتن به وطن به ذهنم خطور نمی کنه. فکر می کردم که شنیدن آهنگهای محلی از ترکی گرفته تا لری و کردی و قشقایی (که یک دوجینش رو حفظ بودم و الان یادم نمیاد) همیشه می تونه منو اونقدر ببره به اوج که حس کنم همین الان باید بلند بشم و هر چی آرزو دارم برآورده کنم. فکر می کردم هر جای دنیا برم از اینکه جایی هست به اسم ایران و آغوشش همیشه برای پذیرفتن من بازه خوشحال خواهم بود.
فکر نمی کردم یک روزی برسه که یکی از پایه های بلند غرورم و احساسم این طور برام فرو بریزه.
فکر نمی کردم یک روز برسه که کلمه ایران نه تنها احساساتم رو تحریک نکنه بلکه یک جور سرخوردگی احساسی هم برام بیاره.
این موضوع یک چیزی هست بین من و وطنم، بین من و خاک من. وگرنه تا حالا نشده که حتی یک لحظه شک کنم به اینکه بگم ایرانیم یا دلم نخواد کسی بدونه ایرانیم.
تو هم یک جبر دیگه تاریخ بودی که بهم بار شدی. تو هم روی هزار زندان دیگه که بی هیچ پرسشی منو گذاشتن وسطشون. تو هم جزء تمام اون چیزهایی که باهاشون کنار نیومدم ولی نمی تونم هم دوستشون نداشته باشم.
یک دوست خوب دارم. می فهمه خوش گذروندن یعنی چه. در عین حال که مستقل و باهوشم هست و همش محتاج توانایی های تو نیست.
دوستم مثل بعضی ها در بند با کلاس بودن نیست که به قیمت خراب کردن لحظات شیرین زندگی می خوان آدمهای محترمی به نظر برسند. بگذریم از اینکه توی کنسرت موبایلش رو نه تنها خاموش نمی کنه بلکه وقتی زنگ می زنه جواب می ده و باهاش بلند صحبت می کنه و وقتی می ریم موزه همش باید بهش تذکر بدن خانم دست نزن به مجسمه ها و فلاش نزن و اینا. اما به جاش وقتی از یک چیزی هیجانی می شه نشونش می ده، خیلی راحت می خنده و می فهمه که باید ازت بپرسه خوبی؟ احساس خوبی داری؟ غذاش چه طور بود؟ هستی؟ نظرت چیه؟ به چی فکر می کنی؟
خوب بود هیچ کدوم از اون کارهای خلاف عرف رو نمی کرد و به جاش نمی فهمید زندگی یعنی چی؟ نمی شد باهاش خندید؟ بلد نبود توی چشمت نگاه کنه وقتی حرف می زنی و بهت بفهمونه که داره خوب خوب گوش می ده؟ بلد نبود که گاهی دستت رو بگیره و به نشونه دوستی فشارش بده؟ گاهی به خاطر تو تحمل کنه همون طوری که تو گاهی به خاطرش تحمل میکنی؟ در عین حالم دوست آویزونی نباشه؟
هیچی از زندگی نفهمیده باشم اینو خوب فهمیدم که در همچین مواقعی طرف یک جو هم کلاس نداشت نداشت. آدمهایی که بفهمن چطور باید این دو روز رو زندگی کرد به این راحتی پیدا نمی شن که به خاطر کلاس نداشته بندازیشون کنار.
آنقدر از تو سرشارم امشب و دستم کوتاه که تنها راهش فریاد زدن احساسم در جایی است. فقط به خاطر آنچه تو خواستی این صفحات را لبریز نمی کنم از نام تو امشب.
1. کافه زبان امشب لااقل یک فایده داشت و آن یافتن معنای کلمه diva بود و همانا که حقیقت است که عاقبت جوینده یابنده بود. و این گونه شد که جوانا از کاناپه خوبی بودن نجات پیدا کرد و تبدیل به یک خواننده عالی شد. ( ندا معلوم شد زبانت خیلی خوبه
)
2.امشب به اصرار دوستمان یک کنسرت دانشجویی هم رفتیم.اول فکر کردیم که دوستمان گمراهمان کرده ولی نهایتا خوشنود شدیم. یک چیزی بود در همان مایه های برنامه های دانشجویی خودمان. در یکی از این تالارهای بزرگ درس برنامه را اجرا کردند و مثل همان زمان دانشجویی خودمان که بعضی ها مثل زبل خان اینجا و آننجا و همه جا بودند یکیشان را قبلا چندین بار دیده بودیم. روز اول هم آمد برایمان از گروه دانشجویی که کارهای به قول خودمان فرهنگی می کنند _مثل جور کردن پیک نیک و مسابقه گذاشتن و معارفه گذاشتن برای دانشجویان جدید و غیره_ صحبت کرد و سعی کرد که مخ ما را بزند اما نمی دانست که ما خودمان یک زمانی برای دانشجوها گنجشک رنگ کرده را به جای قناری جا می زدیم و دیگر ما را نمی تواند رنگ کند. گفت که ما داریم می رویم و شما بیایید کاندیدا شوید و ما توی دلمان گفتیم برو بینیم حال داری. خلاصه امشب فهمیدیم کلا پسر بیکاری است و موقع اجرای کنسرت هم رفته بود جلوی نوازندگان ایستاده بود و هی الکی دستانش را تکان می داد و همین طور بیخودی یکهو هیجانی می شد و رویش را اول این طرف و بعد آن طرف میکرد و طوری خم و راست می شد که انگار دل پیچه گرفته. این نوازندگان هم بندگان خدا گاهی نگاهش می کردند ولی خنگتر از آنی بود که معنای نگاه آنها را بفهمد و از جلوی چشمشان برود کنار و با این حرکات مسخره اش حواسشان را پرت نکند. آخرش هم آمد یک خداحافظی خیلی آبکی کرد که منظورش این بود که حالا وقت اصرار برای مرغ سحر خواندن است. جمعیت هم مرام گذاشتند و اصرار کردند و داد و فریاد و پا کوبیدن و سینه چاک کردن و مو کندن و خلاصه کم نگذاشتند. مرغ سحرشان را هم خواندند و همه راضی و خوشحال برگشتیم به خانه هایمان. این هم عکس دانشجویی با موبایل دانشجویی:
اصلا این متنم رو دوست نداشتم. اصلا امشب هیچی رو دوست ندارم. با اینکه بیرون با دوستم بهم خوش گذشت. امشب هیچ کسی رو دوست ندارم. خودم رو هم دوست ندارم امشب.
چشمانم را تنگ کردم و نگریستم.
آفتاب را که تیر نگاهش، نگاهم می ربود نخواستم.
چشم از افق برداشتم.
نزدیکتر از هر نزدیکی شدم.
تاریکتر از هر تاریکی ، شب تر از هر شبی بود.
اما نگریختم.
شب هر چه تاریکتر خورشیدش روشن تر.
و من می خواستم.
روزهای سرد
روزهای تیره
مه گرفته
آسمانِ پر ز ابر
روزهای بی بهره
از یک طلوع گرم
Star Academy یک رقابت جدی برای خواننده شدن است که مسابقات آن هر سال دو سه ماه قبل از نوئل از شبکه TF1 فرانسه پخش می شود. امشب که نهایتا مایکل به عنوان برنده نهایی انتخاب شد در وصف جوانا که انصافا هم دختر با استعدادی بود و رقیبش در مرحله نهایی بود گفت :
"Joana est une vrai divan". منم نمی دونستم معنی دیوان چیه و هنوز هم نمی دونم ولی طبق آنچه در لغت نامه نوشته بود مایکل گفته است " جوانا یک کاناپه واقعی است."
پ.ن:ترجمه لغت نامه ای بهتر از این نمی شه دیگه. یاد ماجرای آقای لاریجانی و خبرنگاران خارجی افتادم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یکی برسه به فریاد من آخه. این باکسهای کنار دستی همین طور داره سقوط می کنه. هی از این وبلاگستان به اون وبلاگستان می رم تا دم ریاست جمهوری هم رفتم ولی دریغ و درد که کسی تو این مملکت نیست که پاسخگوی مشکلات باشه.
محمد تاجران دوچرخه سواری است که دور دنیا را میگردد و درخت میکارد. علت این نوشته تنها این جمله او در مصاحبه اش با رادیو زمانه است که دلم خواست جدا کنمش و بگذارمش اینجا:
"... به این نتیجه رسیدم که باید باشم و این کاری است که باید انجام بدهم."
_______________________
دلم نیامد این مطلب را برایتان نگویم. دیروز عصر مهمانی مختصری بود که معمولا بعد از دفاع تز بچه ها برای تمامی افراد از تمامی گروه ها برگزار میکنند. امروز صبح نامه اعتراضی برای همه ارسال شده با این مضمون که کسانی که دیروز ان طور سطل اشغال را پر کردند با خودشان فکر کردند که کسی که مسوول تمیز کردن ان است خدمتکاری است که هر کاری را برایمان انجام خواهد داد؟
عرضم به خدمتتون که این دانشگاه ما مثل همون دانشگاه کذایی که تو ایران می رفتم هر چند وقت یکبار یک قسمت محوطه دانشگاه رو برمیدارن حفاظ میزارن و یک مشت بیل و کلنگ و تیشه و کارگر و ماشین آلات میارن می ریزن توش و شروع می کنن به کندن و حفاری و هر چی بالاست رو پایین آوردن و هر چی پایینه بالا بردن.
از قضا یک روز که من باید به یک نقطه در شرق دور دانشگاه می رفتم وسط راه باید از قسمت های خالی از سکنه و برهوت مانند کنار این مناطق در دست احداث می گذشتم.
در میانه راه بودم که دیدم صدای پیس پیس ای میاد که نمی تونست مربوط به جانوران یا حشرات ناشناخته منطقه باشه. لحظه ای به یاد عملگان میدان انقلاب و حواشی افتادم. گفتم شاید یکیشون کار پیدا کرده اومده فرانسه و حالا که یک ایرانی دیده از روی نوستالژی** حس پیس پیس گفتنش گل کرده.
خلاصه سرم را برگرداندم و دیدم دوست عزیز فرانسوی مان آقای کارگر زحمت کش هستند که از درون یکی از اتاقکهای کناری با تکان سر با من احوالپرسی و خوش و بش می کنند و لبخند محبت از روی لبانشان و گرمای هیزی از نگاهشان محو نمی شود.
این بود که به این نتیجه رسیدم که مثل صدای مرغ و خروس و دیگر پرندگان و چرندگان که ایرانی و خارجی، جهان سومی و پیشرفته ندارد و همه جای دنیا یکی است صدایی که کارگرها هنگام مزاحمت در می آورند هم همه جای دنیا یکی است و دیگر اینکه اشتباه است اگر فکر کنم کارگرهای فرانسوی دل ندارند.
* این ترجمه فرانسوی این عبارت است: ـ جدی میگی؟ ـ پس چی.
**این کلمه که جهت بالابردن کلاس متن استفاده شده است به معنای دلتنگی می باشد.
آهنگ dove l'amore از Cher هم از اون آهنگایی بود که بدجور منو گرفت. یعنی کشتم خودمو رسما این قدر که بهش گوش دادم. از صبح تا شب. توی راه. توی دانشگاه. پشت کامپیوتر و ... . وقتی هم از یک چیز خوشم میاد باید ته و توش رو در بیارم. اینم اول رفتم خود Cher رو پیدا کردم. بعد تو یوتیوب کلیپ هاش رو دیدم. بعد متن آهنگ رو پیدا کردم و سر آخر هم قسمت های ایتالیاییش رو ترجمه کردم. هر جام دستم میومد یک نسخش رو گذاشتم.
خیلی وقت بود گوش نکرده بودمش. امشب که از دانشگاه برمیگشتم بارون اومده بود. هوا تاریک شده بود اما اونقدری از نور روز باقی مونده بود که جاهایی از آسمون که ابر نداشتن رو از جاهای ابری تشخیص بدی و یک کم هم پایین تر درختهای برهنه که سرشون رو چسبونده بودن به آسمون. یک تیکه چمن بزرگ هم که دیگه تاریکی مطلق بود تا اون آخرش. روبروی این منظره نشستم و سه چهار بار به آهنگ شغ گوش دادم، همین طور که چشمم داشت از این وسعت روبروش لذت می برد.
امتحان کن
نگریستن در خورشید فروزان را.
*فیلم ترومن شو
برای فرانسوی ها مفهوم خدا و کلا مذهب خیلی بی استفاده است. اکثر مردم روی ماه خداوند رو بوسیدن وباهاش برای همیشه خداحافظی کردن و به نظر هم میاد هیچ دلشون براش تنگ نمی شه و جای خالی ای وجود نداره که با خدا بخواد پر بشه.
چند وقت پیش که اوج زیبایی پاییز بود داشتم فکر می کردم کی تونسته این همه زیبایی رو درست کنه؟ واقعا چقدر تمیز کار کرده. چقدر فهمیده زیبایی یعنی چی. این طوری نبود که فورا به خودم جواب بدم خدا. ولی خوب به هر حال دیگرانی هم این سوال رو از خودشون پرسیدن و بعد اسم اون هنرمند رو گذاشتن خدا و منم بهش می گم خدا. خیلی دلم خواست ببینمش و دو کلمه باهاش صحبت کنم.
بعد فکر کردم که یعنی ممکنه که تمام این زیبایی ها فقط محصول اتفاق باشه؟ دیدم برای من قبول این مسأله ورای منطق از نظرحسی غیر ممکنه. ناخودآگاه وقتی از یک نوشته ای خوشم میاد به نویسندش فکر می کنم. یا حتی وقتی یک آدمی رو می بینم که رفتار و حرکاتش به دلم می شینه دلم می خواد بدونم مادر و پدرش کی بودن و چطوری بودن. شاید این فقط یک حالت مربوط به نوع تربیت آدم باشه. زیبایی تو همون نقطه زمانی و مکانی خودش تموم نمی شه.
به هر حال این یک حالت شخصی باشه یا نه برای من وجود این همه زیبایی یکی از دلایل اثبات وجود یک شعور برتر به اسم خداست. حالا این خدا چیه و کیه نمی دونم واقعا. اما یک چیزی وجود داره پشت همه اینها.
پ.ن: بالاخره فیلم پرسـ*پ*ولیس رو دیدم. انصافا قشنگ بود. فیلم رو به فرانسه که زبان اصلی فیلم هم هست می تونید اینجا ببینید. انگلیسیش رو هم اگر با p*ersepo*lis str*eamming (با حذف ستاره ها) جستجو کنید می تونید پیدا کنید. یا فقط اسم فیلم رو توی گوگل ویدئو بزنید.
این آخر هفته "بار دیگر شهری که دوست می داشتم" نادر ابراهیمی را خواندم.
برای حال و روز این روزهایم بیش از حد توان غم انگیز بود.
هر چند نادر ابراهیمی آن قدر اسم بزرگی هست که به این راحتی نتوانی ، یا بهتر است بگویم شجاعت نکنی، بگویی که گاهی نثرش پیچیده بود، اما خوب برای من به عنوان یک خواننده عادی کلا ارتباطی با بعضی قسمت های متن ایجاد نشد. خلاصه اش این می شود که نفهمیدم اصلا این ترکیبی که درست کرده معنی می دهد یا نه. در دلم چند بار رفتم پیش سهراب و با نگاه قدرشناسانه به او فهماندم که تمام استعارات و تشبیهاتش را هر چقدر هم عجیب و غریب خوب می فهمم ولی این نادر ابراهیمی معروف را نمی فهمم.
ولی در کل کتاب قشنگی بود. کم نبودند جمله هایی هم که فهمیدمشان و زیبا بودند:
نفرین، پیام آور درماندگی است ...
.... برای عاشق عشق بودن عاشق مرگ بودن را (بیاموز) ...
امکانات ناشناس در طول جاده ها و چون زنبوران ولگرد به روی گمنام ترین گل های وحشی خانه می سازند.
... مگذار زمان پشیمانی بیافریند ... به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد. ...
کتاب مائده های زمینی هم همین طور بود. تقریبا ۹۰ درصدش را نفهمیدم اما همان ده درصدی که فهمیدم در یادم ماند و تحسین برانگیز شد برایم.
احساس کردم راوی در بازگشت به شهری که دوست می داشت ، به دنبال خاطرات کودکی و شادی های از دست رفته اش می تواند خود من باشد که سالیان بعد بخواهم به وطنم بازگردم به دنبال خانه ها، کوچه ها، خیابان ها و شهرهایی که دیگر هیچ نشانی از خاطرات من ندارند.
تقریبا کسی را ندیده ام که مسأله دوری از ایران را حتی بعد از سالیان دراز و با وجود داشتن زندگی موفق برای خودش حل کرده باشد. مخصوصا خانم ها. و من نمی خواهم که دلتنگی حجم عظیمی در زندگی ام پیدا کند. درباره خاک هم چیزهایی گفته بود نادر ابراهیم که خیلی خوب فهمیدمشان.
گفتم نه خیلی.
فکر کردم الان ازم می پرسه چرا. خودش شروع کرد درددل کردن.
خوب من رفتم یک قالبی رو انتخاب کردم توی بلاگفا. اولش با کمی ترس و لرز یک چند تا چیز رو عوض کردم و بعد که به تواناییم برای دست بردن توی قالب پی بردم با جسارتی مثال زدنی همه چیز رو اونقدر تغییر دادم که حالا اینی شده که میبینید.
...
این قدر همه چیز رو تغییر دادم که قاطی کردم خودمم. هر کاریش می کنم این عکس بالایی یک کم جمع و جور بشه نمی شه. این باکسهای سمت راست هم با نوشته هام می رن پایین. یعنی وقتی زیاد بنویسم می رن برای خودشون اون پایین صفحه. منم که هر چی هیجان و کنجکاوی داشتم یک جا مصرف کردم حالا حسش نیست سر و کله بزنم با این قالب. حالا فعلا تحمل کنید تا درستش کنم.
نظرتون راجع به این عکس بالایی چیه؟ برش دارم؟ خیلی عکس تو عکس شده؟ آخه من چون خیلی این عکسه رو دوست دارم و خیلی احساس هنرمند بودن بهم دست میده وقتی نگاش می کنم، خواستم هر طور شده بچپونم یک جایی توی قالبم. البته به یکی که دستی در عکاسی داره نشون دادم و از عدم مشاهده هیجان درش فهمیدم که چندان هم هنری نیست انگار. ولی خوب خودم که قبولش دارم به عنوان عکس هنری. هنری نباشه پر از احساسات که هست.
پ.ن: مشکل این عکس بالای صفحم حل شد. کلا یک چیزی رو پاک کرده بودم.