باز دلتنگی اومده سراغم و هر چیزی منو یاد ایران میندازه. یادمه که یک وقتی چقدر دلم خواسته بود از ایران دور باشم. دور دووور. نمی دونم وقتی که برگردم ایران و دلتنگیهام یادم بره خوشحالم که نهایتا برگشتم یا نه. اما الان مطمئنم و یک جورایی روزشماری میکنم که برگردیم ایران.
این روزها خیلی نوار هنگامه و امان از جدایی افتخاری رو گوش می کنم. هم آرومم می کنه هم ازش کلی خاطره دارم. شبهایی که با طاهره تا نصفه شب یا صبح بیدار می نشستیم و افتخاری گوش میدادیم. یاد استاد و نیلوفرانه و زیباترین رو هم زیاد گوش می دادیم. من اون موقع تابلوی گلهای ورودی یک خونه توی شمال رو نصفه کشیده بودم. تابلوی ماهی که توی یک شب صاف چمن های تپه رو روشن کرده رو هم زود تمومش کردم. آسون بود ولی حس اون تابلو رو خیلی دوست داشتم. موقع بهار پنجره ها رو هم باز می کردیم و هر بار که باد پرده رو بلند میکرد و می رقصوندش٫ بوی یاس می پیچید توی اتاق. خیلی از خونه ها توی کوچه یاس داشتند. یادش به خیر. یاد تمام شبهایی که با هم بیدار نشستیم و حرف زدیم٫ درد دل کردیم٫ نقاشی کشیدیم٫ نوشتیم و ... به خیر.

