تبليغاتX
پاییز فصل من

پاییز فصل من

باز دلتنگی اومده سراغم و هر چیزی منو یاد ایران میندازه.  یادمه که یک وقتی چقدر دلم خواسته بود از ایران دور باشم. دور دووور. نمی دونم وقتی که برگردم ایران و دلتنگیهام یادم بره خوشحالم که نهایتا برگشتم یا نه. اما الان مطمئنم و یک جورایی روزشماری میکنم که برگردیم ایران. 

این روزها خیلی نوار هنگامه و امان از جدایی افتخاری رو گوش می کنم. هم آرومم می کنه هم ازش کلی خاطره دارم. شبهایی که با طاهره تا نصفه شب یا صبح بیدار می نشستیم و افتخاری گوش میدادیم. یاد استاد و نیلوفرانه و زیباترین رو هم زیاد گوش می دادیم. من اون موقع تابلوی گلهای ورودی یک خونه توی شمال رو نصفه کشیده بودم. تابلوی ماهی که توی یک شب صاف چمن های تپه رو روشن کرده رو هم زود تمومش کردم. آسون بود ولی حس اون تابلو رو خیلی دوست داشتم. موقع بهار پنجره ها رو هم باز می کردیم و هر بار که باد پرده رو بلند میکرد و می رقصوندش٫ بوی یاس می پیچید توی اتاق. خیلی از خونه ها توی کوچه یاس داشتند. یادش به خیر. یاد تمام شبهایی که با هم بیدار نشستیم و حرف زدیم٫ درد دل کردیم٫ نقاشی کشیدیم٫ نوشتیم و ... به خیر. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 10:16  توسط سپیده   | 

شنبه در تمام فرانسه تظاهرات برای غزه بود. اگر درست یادم مونده باشه حدود ۱۲۳۰۰۰ نفر در کل فرانسه در این تظاهرات شرکت کردند. از شعارهایی که می دادند این بود : 

ما همه فلسطینی هستیم. 

غزه و فلسطین به حیات خود ادامه می دهند.

بوش تروریست است و سارکوزی کامل کننده او.

اسرائیل دولت جنایتکار

همین حالا بمباران غزه را تمام کنید. 

در میان جمعیت هم عرب و ترک و مسلمان بودند و هم تعداد زیادی فرانسوی. 


حواشی: هر چند اینها در بسیاری مسايل از ما جلوترند و می دونند چه کار باید بکنند بهتون مژده می دم که در برگزاری تظاهرات پرشور خودمون تو دنیا نفر اولیم. از مشکلات این تظاهرات این بود که نه از بادکنک خبری بود نه از چرخیهایی که آلوچه و لواشک بفروشن. به هرحال توی این هوای سرد بلوط داغ هم می چسبید که متآسفانه هیچ کس به این موضوع فکر نکرده بود. کافی و کاپوچینوی صلواتی هم که دیگه تکلیفشون مشخصه. به هر حال جا داره که مردم اروپا هم کمی تظاهرات هاشون رو پرشورتر برگزار کنند و به این فکر کنند که ملت ممکنه با زن و بچه بیان تظاهرات و بهتره که با یک تیر دو نشون بزنند. هم مشت محکم نثار هر کسی که حقشه بکنند هم خانواده یک آب و هوایی عوض کنند و به خانم بچه ها خوش بگذره. 

از مسائل دیگر این بود که وقتی قسمتهای جلویی جمعیت شعاری رو شروع می کردند تا قسمت های عقبی متوجه بشوند و همراهی کنند قسمت جلو شعار رو عوض کرده بودند. خوب بهتره که چند نفر بازدید کننده بفرستن ایران که بررسی کنند که اهل فن در این موارد چه کار می کنند. در این موارد یک کامیونی٫تریلی یا نشد وانتی رو جلوی جمعیت قرار می دیم و یک نفر رو میزاریم روش به سمت جمعیت و ایشون از اون بالا با حرکات دست و بدن و به صورت انیمیشن تا انتهای خیابون رو متوجه تغییر شعار می کنه و خودش هم شعار جدید رو پشت بلندگو می گه و بقیه تکرار می کنند. این طوری تظاهرات بسیار پرشورتر برگزار می شه و ممکنه هماهنگی صدای جمعیت به حدی برسه که شیشه خانه ها در خیابان مذکور خرد بشوند.  

عکس ها در ادامه مطلب. می تونین ببینین؟

خوب من چه کار کنم که عکس گذاشتن توی این بلاگفا اینقدر سخته. اول باید کلی وقت بزاری عکست رو آپلود کنی توی پرشین گیگ بعدش دونه دونه بزاری اینجا و کوچیکش کنی تا به طور کامل توی صفحه نمایشش بده. الانم که این مکینتاش کلا خیالم رو راحت کرده و اصولا امکان تنظیم اندازه عکس رو در اختیارم نمی زاره. به هر حال من عکس های تظاهرات پریروز رو براتون می زارم. دو تا شم برعکس گذاشته.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 13:53  توسط سپیده   | 

پریشب یک برف ناز بارید و همه جا رو سفید کرد. توی شهر ما این طور بارش برف نادره. البته در حدی که صبح بلند شی شب ببینی همه جا سفید شده و بعد از یک ساعت ناپدید بشه یک بار پارسال یک بار هم امسال وسط تعطیلات نوئل اومده بود ولی این طوری که قشنگ برف بباره و بشینه نه. ما هم گفتیم دیگه این برای مردم این شهر می شه یک سال خاص می گن اون سالی که توش برف سنگین! اومد و اتوبوس ها کار نمی کردند. حالا این برف سنگین فکر می کنید ۵سانت نشست روی زمین؟ نه والله. 

ولی من خیلی باز دلم میخواد برف

می بارد آرام و رها برف و اون شعری که همیشه رادیو پیام میزاره وقتی برف میاد. 




+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 13:36  توسط سپیده   | 

گاهی دلم بدجور برای بچه نداشته ام تنگ می شود.

برای اینکه وقتی دستش را کرد توی ظرف ماست و به موهایش مالید تجربه تازه اش را خراب نکنم.

برای اینکه وقتی آجیلهای ظرف مهمان را گرفت و روی تمام زمین پخش کرد حرص نخورم.

برای اینکه وقتی با پا رفت توی ظرف ماکارانی آرامشم را حفظ کنم.

برای اینکه وقتی رو میزی را کشید و هر چه بود با آن پایین آمد فریاد نزنم.

برای اینکه وقتی لیوان کریستال قشنگم را زد و شکست و ست شش تایی ام را به هم ریخت سرش داد نکشم.

برای اینکه وقتی توی مغازه پاکت شکلاتی برداشت و پاره اش کرد و محتویاتش را پخش زمین کرد چشم غره برایش نروم.

برای اینکه وقتی با کارهای بچه گانه اش در مهمانی ‍آبرویم را برد دعوایش نکنم.

برای اینکه وقتی روز بارانی دستش را در گلها فرو کرد که کرمی را بگیرد مانعش نشوم.

برای اینکه وقتی با لباس نو و سفیدش که سوغاتی هم بوده رفت بالای درخت شاتوت و لباسش را برای همیشه از دور خارج کرد سرزنشش نکنم*.

برای اینکه وقتی هر بار لباسش را بعد از بازی خاکی و کثیف و گاهی هم پاره کرد چیزی نگویم.

و برای بسیاری چیزهای مشابه است که گاهی دلم برای بچه نداشته ام تنگ می شود.


* از مامانم ممنونم که در چنین روزی منو دعوا نکرد. 


+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 15:58  توسط سپیده   | 

این روزهای زندگی ام در سرزمین زیبایی می گذرد که هم آسمانش را دوست دارم و هم خاکش را. آب و هوایش به عاشق پروری مشهور است و خاکش به اینکه جایگاه عاشقان است و عاشقی کردن در آن آسانتر از هر سرزمین دیگری. 

من دوستش دارم. قسمت زیادی از فرهنگش را. تعداد زیادی از مردمش را. عادتهای خوبشان را. جدیتشان را در زندگی کردن و لذت بردن از آن. شوقشان را برای شناخت و کشف دنیا. خودم را هم اینجا بیشتر دوست دارم. 

گاهی احساس می کنم که اینجا مرا بهتر می فهمند٫ مرا می بینند. اینجا مزه زندگی را اغلب بی آنکه با طعم دیگری بیامیزد می چشم. 

اما این همه احساس من نیست. چیزهایی بسیار قوی تر هم هستند. چیزهایی از جنس ریشه که در خاکی می پیچد و بی انکه کسی بداند و ببیند چندین برابر بزرگتر از آن چیزی است که بیرون خاک است و هر روز با خورشید سلام و احوالپرسی می کند و شور و نشاط زندگی را زیر آسمان آبی تماشا میکند. چیزهایی از جنس ریشه که آمدن بهار را تضمین می کنند بعد از قتل عام و هجوم زمستانی سرد.  

 آری قسمتهایی  در روح من هست که به سختی در خاکی  پیچیده. اگر سرمایی بزند و همه شادیهایم کز کنند گوشه ای تنها ‍ان ریشه هاست که دوباره بهاری ام می کنند و بودنم را به یادم می ‍آورند.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 23:19  توسط سپیده   | 

دیشب به طور اتفاقی آقای همسر شروع کرده بود به نگاه کردن پخش زنده شبکه دو از سایت ا.یرا.ن سی.ما. برنامه ای که داشت پخش میشد خا.طرات مشترک بود که با کسانی که قبل از انقلاب زندان رفتند مصاحبه می کنند. از قضا خانمی که دیشب داشت صحبت می کرد رو من کاملا از نزدیک می شناسم. امروز رفتم کل برنامه رو از اول نگاه کردم. اولا که حتما باید حرف آقای خ.ا.م.ن.ه.ا.ی یک طوری بیاد وسط و اینکه چه کتابی ازش خونده شده و جالب بوده و اینا. بعدم اینکه حرف دکتر شری.عتی که شد حتما بعدش حرف ‍آقای م.ط.هری هم بشه که معلوم بود قشنگ از یک جای دیگه آوردن چسبوندن به صحبت خانم. انگار بعدا ازش پرسیدن که از ‍آقای م.طهر.ی هم خوندی یا نه و جوابش رو مونتاژ کردن پشت بند ابراز علاقه خانم به دکتر شری.عتی و همین طور اون یک ‍آقای دیگه رو. 

یک دروغ گنده دیگم بود توش بود و شامل چندین نفر می شد که نمی گم چون شاید به هر حال اون خانم هم دلش نخواد بگه. اما دقیقا مدل ‍ادمها و خانواده هاشون رو همون طوری نشون می دن که خودشون دلشون می خواد و نه اون طوری که واقعا بوده. انگار هر کس که اون موقع بی تفاوت نبوده و مبارزه می کرده هم تیپی های اینا بوده. 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 17:33  توسط سپیده   | 

و این گونه شد که برف بارید و مسافر آمد و پرنده کوچک شروع به خواندن کرد.


پ.ن: مدل نوشتن نوشته قبل را تغییر دادم تا شعر حساب شود. چون ظاهرا این روزها شعر بودن و نبودن یک چیز فقط به چگونه  نوشتن آن روی کاغذ بستگی دارد و کافی است که آن را با یک آه شروع کنی و در میانه ها هم یک خط اضافه کنی و بنویسی «آری ...». 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 20:46  توسط سپیده   |