تبليغاتX
پاییز فصل من

پاییز فصل من

بالاخره بخت این زمستانی‌ها باز شد. قرار بود رنگهای مناسب فصل زمستان رو بنویسم. فقط این فصل رو می‌نویسم چون خودم توی این فصل قرار می‌گیرم و فقط رنگهای مناسب زمستانی‌ها رو دارم. اما بیشتر ایرانی‌ها هم باید مربوط به همین فصل باشند.

برای یادآوری بگم که زمستانی‌ها رنگ چشمهاشون قهوه‌ای تا سیاه و یا آبی و سبز تیره هست. رنگ موهاشون از قهوه‌ای تا سیاه رو شامل می‌شه و رنگ پوستشون برنزه٫ سفید و یا خیلی سفید هست.

رنگهای مناسب:

سفید خالص٫ سیاه٫ نقره‌ای

سبزهای زیر:

٫ ٫٫ ٫


رنگهای ملایم صورتی و زرد و آبی و بنفش:

رنگهای قرمز:


خاکسرتی‌‌های زیر:

٫ ٫

رنگهایی که بهتر است زمستانی‌ها  استفاده نکنند:


   

قهوه‌ای٫ عسلی٫ بژ٫ کرم

تمام رنگهای نارنجی

تمام رنگهای طلایی


قسمت رنگها تمام شد. توضیحات دیگری هم درباره آرایش و ... زمستانی ها هست که بعدا اضافه می کنم.



+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 17:59  توسط سپیده   | 


با صنوبری که روی قله ایستاده بود
گونه روی گونه ی سپیده دم نهاده بود
موج گیسوان به دوش بادها گشاده بود
از نشیب یخ گرفت دره گفتم
این نه ساخت شکفتگی ست
در کجای فصل ایستاده ای
 مگر ندیده ای
سبزه ها کبود و بیشه سوگوار
فصل فصل خامش نهفتگی ست
آن صنوبر بلند
با اشاره ای نه سوی دوردست
 گفت
قد کوته تو راه را به دیده ی تو بست
گامی از درون سرد خود برای
 پای بر گریوه ای گذار و درنگر
 رود آفتاب و آب در شتاب
 کاروان درد و سرد
 در گزیر و ناگزیر
آنک آن هجوم سبز مرز ناپذیر
 در کجای فصل ایستاده ام ؟
 در کرانه ای
 که پیش چشم من
 بهار شعله های سبز و
 سیره و سرود

در نگاه تو کبود و دود


 شفیعی کدکنی

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 15:35  توسط سپیده   | 

دختر ۷ ساله همسایه ازم می‌پرسه:

ـ خاله اون سه تا .... (یک اسم عجیب غریب) رو می‌شناسی٫ کارتونش رو دیدی؟

ـ نه خاله ندیدم. کی‌ها داره؟

۰ چهارشنبه صبح

ـ خوب من که صبح‌ها سر کارم نمی‌تونم ببینم

ـ می تونین همین طور که لباس می‌پوشین ببینین

ـ مگه ساعت چند داره؟

ـ نمی‌دونم ...

یک کمی فکر می‌کنه و می‌گه:

ـ  خورشید دیگه دراومده. تا نصفه در‌اومده.


*عنوان برگرفته از کتاب رضا کیانیان «این مردم نازنین»

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 10:56  توسط سپیده   | 

یک هفته است که از ایران برگشتیم.

وقتی از ایران میایم همیشه تا یکی دو هفته حالم خوب نیست.

 حسابی دلم تنگه همش می گم چرا ما باید فرانسه باشیم. اگر انگلیس یا کانادا بودیم کلی ایرانی بود که می تونستیم باهاشون بریم و بیاییم. الکی می گما. یعنی میخوام قشنگ غر بزنم. یا میگم اصلا چرا من آمدم خارج از ایران و خودم رو انداختم توی دردسر این همه دلتنگی. در حالی که خودم خیلی دلم میخواست بیام. اما حالا میخوام فقط هی بگم چرا چرا و با خدا یا هر کس دیگه ای که بشه بهش غر زد دعوا کنم.

ماه رمضون رو خیلی دوست دارم. چقدر واقعا خدا فهمیده که این ماه رو گذاشته. خیلی آدم رو می شناخته. برای من که خیلی مفید و لذت بخشه. عصر که می شه با بدن سست و تشنه و گشنه یک رقتی در روح آدم ایجاد می شه که دلش میخواد دعا کنه و با یکی مثل خدا که خیلی به آدم نزدیکه حرف بزنه. احساس نزدیکی به یک چیزی که شاید خدا باشه. احساس دلشکستگی. خدایا شکرت به خاطر پیشنهاد این ماه و همه کارهایی که توش باید بکنیم. اگر این ماه نبود این حسهای خوب معنوی رو تجربه نمی کردم.

این دهان بستی و ربنای شجریان

اذان موذن زاده

وبلاگ یک آدم متفاوت

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 18:56  توسط سپیده   |