<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پاییز فصل من</title>
<link>http://sepideyesobhgahi.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 30 Dec 2009 04:32:03 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سرزمین من خسته خسته از جفا</title>
<link>http://sepideyesobhgahi.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;انگار وطن ربط مستقیم به کودک درون دارد. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;این روزها که وطنم دست خوش این همه ناآرامی و نگرانی است کودک درون من هم ترسیده. احساس ناامنی می‌کند. احساس میکند که فکرهای بد از هر سو دارند می‌روند به سوی وطن مثل مگسان گرد شیرینی. احساس می کند که بعد از این همه برادر کشی٫ غریبه‌ها هم یکی یکی از راه می‌رسند: برای کشتن آدمها تا آتش این ناآرامی‌ها را داغ نگه دارند و نانشان را به تنور داغ بچسبانند٫ برای گل آلود نگه داشتن آب تا ماهی خودشان را بگیرند. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;مثل کشتن خواهر زاده  مو س و ی در روز عاشورا.  حس می‌کنم او را دولتی‌ها نکشته‌اند. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;مثل ب ی ب ی س ی که این روزها حرفهایش تغییر کرده. سعی میکند بگوید که مردم حالا شما الان با این مخالف هستید و با فلان چیز مشکل دارید. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;مثل این سا ز گ ا را که به او بی اعتمادم. مثل این سل طنت طلب ها که هنوز به رضا په لوی می گویند شاهزاده و حالا می‌خواهند ایران را به شاهزاده‌اش برسانند.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پس کی اسناد  ۲۸ مردادی دیگر که در نیمه دوم خرداد اتفاق افتاد منتشر می‌شود؟ پس کی معلوم می‌شود که بلاهایی که با الف شروع شدند و تا نون ادامه یافتند چگونه به جان یک ملت افتادند؟&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;کودک درونم احساس بی‌پناهی می‌کند. انگار هیچ بزرگتری نیست که بتواند به او کمک کند. هم در خانه می‌ترسد هم در خیابان.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ای کاش می‌توانستم همه مردم ایران را از آن قطعه خاک بین خزر و خلیج فارس بکشم بیرون و بگذارمشان در یک جزیره دور افتاده و امن. جایی که نفت نداشته باشد ... جایی که کنارش افعانستان و عراق نباشد ... جایی که همه چشم طمع به آن نداشته باشند... جایی که اگر  خواستند ببالند و شکوفا شوند کسی از قدرت بالندگی آنها نترسد... جایی که کسی از نازنینی آنها خبر نداشته باشد ... مثل همه گل‌های زیبایی که در خلوت کوهستان‌ها و دشتها می رویند و بی آنکه که کسی آنها را ببیند می میرند.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ای کاش لااقل می توانستم روح سرزمینم را نجات دهم. &lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 30 Dec 2009 04:32:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sepideyesobhgahi&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>sepideyesobhgahi</dc:creator>
<guid>http://sepideyesobhgahi.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کسی از گربه‌های ایرانی خبر نداره</title>
<link>http://sepideyesobhgahi.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; خبر ماجرایی که فیلم با آن شروع شد را همان وقت‌ها خوانده بودم. ماجرای کنسرتی  که برگزار کننده ها و شرکت کنندگانش شیطان پرست بودند. در کرج. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ماجرایی که فیلم با آن تمام شد هم برایم آشنا بود. کارتون پرسپولیس نشان می‌داد با سر رسیدن نیروی انتظامی در یک پارتی چند جوان می‌روند از پشت بام فرار کنند٫ این وسط باید از روی یک پشت بام می‌پریدند روی یکی دیگر که یکی از آنها به پشت بام دیگر نمیرسد و ...  پرسپولیس ماجراهای زندگی مرجان است.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;فیلم را دوست داشتم و با آن ارتباط برقرار کردم. دلم برای بچه‌‌ها و جوان هایمان سوخت. حتی آنهایی که به موسیقی‌های تند و سرسام‌آوری علاقه دارند که من حاضرم نیستم یک لحظه هم گوش کنم و اصلا هم درکشان نمی‌کنم. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;چند جای فیلم گریه کردم ... دلم میخواست زار زار گریه کنم٫ بلند بلند ... &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;مطمئنا فرانسوی‌ها نمی‌فهمیدند چرا گریه می‌کنم ... برای دیگران که کوچه و خیابانهای فیلم معنی نداشت. من بودم که از برج میلاد و باغهای درکه‌٫ تا کوچه پس کوچه‌های جنوب شهرش را می‌شناختم ... من بودم که چهره برادر و دوست و هم کلاسی را در چهره اشکان و حامد و نادر و نگار می‌دیدم ... من بودم که آدمهایی که قسمتی از قلبم را کنده اند و با خود در همان شهر شلوغ و بی سر و ته نگه داشته اند جای تک تک افراد فیلم نشسته بودند ... &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پ.ن: فیلم فارسی بود با زیر نویس فرانسه.  دیالوگهای قشنگ را در یک جمله معمولی فرانسوی خلاصه می کردند. یعنی چاره‌ای هم نیست ... چطور می‌خواهی «مش داوید» را به فرانسه طوری بگویند که حق مطلب ادا شود؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Dec 2009 09:07:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sepideyesobhgahi&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>sepideyesobhgahi</dc:creator>
<guid>http://sepideyesobhgahi.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوشبختی</title>
<link>http://sepideyesobhgahi.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>
دوست دارم از یک سوپر کوچک٫ نان بخرم و کاهو٫ بشود ۱۰۰ تومان!&lt;p&gt;به جای اینکه از یک مرکز خرید بزرگ٫ یک گاری خورد وخوراک بخرم  و بشود ۱۰۰۰۰ تومان!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این طوری حس می‌کنم خوشبختم. آن طوری انگار خوشبختی هم لای آن همه خرت و پرت گم می‌شود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 17:58:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sepideyesobhgahi&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>sepideyesobhgahi</dc:creator>
<guid>http://sepideyesobhgahi.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرا دوست داشته باش*</title>
<link>http://sepideyesobhgahi.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;مرا دوست داشته باش. کودک کوچکی درون من نشسته که به دنبال نگاه سرشار از عشق است. مرا دوست داشته باش. آنگاه که تند تند کارهایم را انجام میدهم و اضطراب امانم را بریده. چرا که کودکم ترسیده و تنها دوست داشتن می تواند او را به حس امنیت باز گرداند.&lt;/DIV&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;مرا دوست داشته باش. من محتاج دوست داشتن تو هستم. من بی دوست داشتن تو از زندگی می ترسم. از کار میترسم. از شادی ٫از موفقیت میترسم. &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;مرا دوست داشته باش. من دوست داشتنی هستم. این را بارها در چشم و سخن دیگران دیده ام. اما تو مرا دوست داشته باش و بگذار در چشمان تو ببینم که مرا دوست داری. &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;* این نوشته رو فرودین نوشته بودم. وقتی یاد روزهای خیلی خیلی دور افتاده بودم ... &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 16:47:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sepideyesobhgahi&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>sepideyesobhgahi</dc:creator>
<guid>http://sepideyesobhgahi.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ادامه هفت خوان تز</title>
<link>http://sepideyesobhgahi.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>این روزها اینجا تبدیل شده به یک گزارش کار تز.  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو هفته پیش رفتم با میشل٫ رییس گروه صحبت کردم. همه مشکلاتم رو بهش گفتم. بعد با هم رفتیم جورج رو دیدیم. بهم حق دادن و گفتن کی با پاسکال مشکل نداره. البته جورج گفت و میشل سعی کرد طرف کسی رو نگیره.  خلاصه قرار شد با پاسکال صحبت کنند و گفتند نگران نباش و خیلی خوب کردی آمدی به ما گفتی. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز دوباره داشتم به این فکر می کردم که کلا همه چیز رو ول کنم. خودم با پاسکال حرف زدم و گفتم که من خیلی ناراضی ام و تزم اصلا پیش نمی ره. احساس می کنم توی کار تنها هستم. یک کم حرف زدیم اما من راضی نشدم. بعدش میشل اومد توی اتاق و با پاسکال سه تایی حرف زدیم. من گفتم که اصلا راضی نیستم و ناامید شدم کلا. میشل گفت که تز بیشتر از اینکه تعداد مقاله و کشف کردن یک چیز باشه برای اینه که ببینند تو یک مساله رو چطوری حل می کنی. گفت کار علمی خیلی آروم می ره جلو مخصوصا تجربی. البته منم راضی نشدم و گفتم مشکل من الان اینه که مساله ندارم. سوالم گم شده. سوال رو به من بدین من دیگه غر نمی زنم و راضی خواهم بود. گفت که کلا تز این جور سر درگمی ها رو هم داره. قرار شد من تا دو هفته دیگه یک گزارش کامل از کارهایی که کردم بدم و بگم تا حالا چه کارها کردم٫ چرا ناراضی هستم و  آیا می شه به آینده امیدوار بود یا نه و اگر دیدیم که واقعا هیچ امیدی نیست کلا موضوع رو عوض می کنیم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خیلی حرف زد. خیلی خوب بود و آرومم کرد. چندین بار میشل بهم گفت نگران نباش ما تو رو همین جور ول نمی کنیم به امان خدا.  فعلا از ول کردن تز منصرف شدم. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 16:54:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sepideyesobhgahi&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>sepideyesobhgahi</dc:creator>
<guid>http://sepideyesobhgahi.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک روز ... نه٫‌یک بعد از ظهر خوب</title>
<link>http://sepideyesobhgahi.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>
بببببببلللله ... قصه از اونجا شروع شد که ...&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خوب! همتون میدونید که قصه از کجا شروع شد. آره دیگه خلاصه بعدش یک روز چشمام رو بستم و سرم رو بالا گرفتم و  داد زدم: آآآي دستهای پرتوان بیاین به کمک این ناتوان! &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;آآآآآیی دددستهای پر توااااان ...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;آآآآيي دست ...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;آآ ... &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; با احتیاط چشمام رو باز کردم... این ور رو ... اون ور رو نگاه کردم و خیالم که راحت شد که کسی ندیده که گجت من کار نمی‌کنه و اینم یک دروغ دیگه بوده که بهمون گفتن! صدام رو صاف کردم و با قدمهای بلند رفتم توی اتاق بغلی و خیلی آروم گفتم: تکنسین پر توان  می آیی به کمک این ناتوان؟ خودت دوشنبه گفتی که برام متالیزاسیون می کنی. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اونم اولش یک کم من و من کرد و گفت نمی‌شه خیلی امروز کار دارم. من هم با چنان مظلومیتی که دل سنگ رو آب کنه گفتم باشه هر چند که قبلا بهم گفته بودی که برام متالیزه میکنی. رفتم و بست و مظلومانه (واقعا مظلوم واقع شده بودم) و بی هیچ توقعی در اتاق شیمی نشستم تا خود تکنسین پرتوان شرمنده بیاد سراغم!! &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بله این طوری شد که تکنسین پرتوان و البته مهربان نمونه‌هایم را متالیزه کرد با طلای ۱۵۰ نانومتر و حتی ۲۰ نانومتر. خدایش بیامرزااااد. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بعد هم من خوش و خرم رفتم نمونه را گذاشتم در دستگاه و فهمیدم که لیزر کار می‌کند و نباید به فاجعه مخزن خلآ ٫لیزر را هم اضافه کنم.  به مرگ گرفتندم حالا به تب راضی شدم و نه تنها امروز محفظه خلآ شکسته را فراموش کردم بلکه از خوشحالی دیدن سیگنال روی اسیلوسکوپ نزدیک بود جان از تن به در کنم. خدا رو شکر به موقع رسیدم و محکم گرفتمش گفتم باش حالا هر وقت مقاله چاپ کردیم از تن به در برو. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 22:21:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sepideyesobhgahi&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>sepideyesobhgahi</dc:creator>
<guid>http://sepideyesobhgahi.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز خوب </title>
<link>http://sepideyesobhgahi.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>
روز خوب یعنی روزی که مثل آدم زندگی کرده‌ باشی‌اش  و عصرش٫ آفتاب٫  آن ته ته‌ها٫ از دست ابرهای سیاه آسمان در رفته باشد و افق را روشن کرده باشد. &lt;p&gt;روز خوب یعنی روزی که زیر همان آسمان با ماجرای آفتاب افق‌اش٫ با دوچرخه بروی کارت جدید بانکت را بگیری٫ نان و تخم مرغ هم بخری به علاوه یک پیتزا برای شام شب٫ &lt;/p&gt;&lt;p&gt;روز خوب یعنی روزی که با اینکه فرق چندانی با روزهای دیگر ندارد اما شبش که رسید٫ حس خوبی داشته باشی از روزت و هنوز پر باشی از انرژی و هی دلت بخواهد &lt;a title=&quot;آرش&quot; href=&quot;http://www.semahal.org/album/3687.htm&quot;&gt;آرش&lt;/a&gt; و جفنگیات مشابهش را گوش کنی. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 17:43:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sepideyesobhgahi&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>sepideyesobhgahi</dc:creator>
<guid>http://sepideyesobhgahi.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مجوز</title>
<link>http://sepideyesobhgahi.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;She is an unhappy person who makes others, unhappy &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 11:34:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sepideyesobhgahi&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>sepideyesobhgahi</dc:creator>
<guid>http://sepideyesobhgahi.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امید</title>
<link>http://sepideyesobhgahi.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>امید همیشه زنده است. &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 09:05:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sepideyesobhgahi&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>sepideyesobhgahi</dc:creator>
<guid>http://sepideyesobhgahi.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بدشانسی </title>
<link>http://sepideyesobhgahi.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>دلم میخواد دوباره اینجا رو پاییزی کنم. اما وقت نمی کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم واقعا این شانس چیه. اما گاهی که بیفتی روی دور بدشانسی هی بدشانسی میاری. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مثلا من توی تزم اصلا شانس نیاوردم. البته از نظر موضوع کارم  و اینکه تونستم توی همون دانشگاه خودمون که ۱۰ دقیقه پیاده تا خونه فاصله داره بورس پیدا کنم شانس آوردما. از نظر آدمهایی که باهاشون کار میکنم جز استادم هم شانس آوردم. هرچند استادم اینقدر بدشانسی بزرگی هست که تمام این ۱۵ ۲۰ نفر دیگه رو به باد فنا می ده.  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما توی روند کاریم همش بد شانسی پشت بد شانسی. اولش که شروع به کار کردم مشکل اتاق کارمون بود. با منشی توی یک اتاق بودیم. در واقع این ماجرای دعوای استاد من با یک سری آدم دیگه بود که منشی رو به بهانه اینکه جا نداریم به دستور مدیر فرستاده بودن توی اتاق استادم و بعد از یکسال هم بالاخره مجبور شد از اونجا بیاد بیرون. اینم ناشی شده از همون کله شقی های استاد منه. چون تمام افراد گروه توی یک ساختمون دیگه بودن الا ایشون.  خلاصه بالاخره اتاقمون رو عوض کردیم آمدیم توی ساختمون دیگه. تازه نه اینکه فکر کنید استادم گفت بیا بریم. من یک روز دیگه اعصابم خرد شد پا شدم آمدم اینجا. بعد یواش یواش امکاناتش رو مثل اینترنت کامل کردیم.  من اینجا رو بیشتر دوست دارم. اتاقمون پر نوره. ساکته. همه وسایلشم نو هست. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اگر بخوام از بدشانسی های این تز بگم می شه قصه حسن کرد. از کامپیوتری که خریدیم و کلی طول کشید تا برسه و وقتی رسید مانیتورش شکسته بود. بعد که بعد از چند هفته یک مانتیتور براش پیدا کردیم در همون روز اول استفاده کارت گرافیکیش سوخت. بعد که اینا درست شد و من یکی دو هفته باهاش کار کردم. کلا قات زد. حتی مسوول کامپیوترمون هم نمی دونست چرا این طوری شده. محبور شدم از اول ویندوز روش بریزم. در همین مدت هم باطری لپ تاپم (که اونم دانشگاه بهم داده)کلا برای همیشه تموم شد و زمان و تاریخش بهم ریخت و دیگه نمی تونستم بدون برق ازش استفاده کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد از یک مدت همون مشکل دستگاهی که باید باهاش نمونه می ساختم پیش آمد. یک بار گفتم که هر جاش رو درست می کردیم یک جای دیگش خراب می شد.  یک چیزی رو می خواستیم بخریم که فقط یک شرکت آمریکایی داشت و سیستم خرید دانشگاه با سیستم آمریکایی که باید اول پول بدی بعد جنس رو بگیری همخوانی نداشت. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; بالاخره بعد از ۹ ماه درست شد. همون روزی که می خواستم نمونم رو باهاش بسازم استاد همه فن حریفم به کمک یک پسر گنده یونانی زد و اصل ماجرا رو یک محفظه شیشه ای هست که زیرش خلآ ایجاد می شه و من اونجا نمونه می سازم٫ شکست. تازه یکبار هم قبلا با هم دعوامون شده سر اینکه بهش گفتم تا وقتی من سر ست آپم نباشم هیچ کس حق نداره بهش دست بزنه. اما نمی فهمه دیگه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک جورایی دچار ترس شدم. همش می گم امروز دیگه می خواد چه اتفاقی بیفته. هیچ وقت توی زندگیم اینقدر فکر نکرده بودم که شانس چیز درستیه. اما واقعا من در خیلی از این اتفاقا هیچ نقشی ندارم. تنها چیز مبهمی که می شه این همه اتفاقات رو توجیه کرد همون بدشانسی هست. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 09:00:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sepideyesobhgahi&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>sepideyesobhgahi</dc:creator>
<guid>http://sepideyesobhgahi.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
